گفتگوی مغزم با من هر روز:
وای یادته هشتاد سال پیش پیش فلانی گوزیدی؟ آبروت رفت تو باید هرچه زود تر بمیری. خاک تو سرت عرضه خودکشی هم نداری توی دوران بلوغت اینقدر زحمت کشیدم خودتو بکشی این بود حاصل زحمتام؟ داری خوشحالی میکنی؟ غلط میکنی تو خیلی بدبختی اجازه خوشحالی کردن نداری باید بشینی افسردگی بگیری منم بدبختیات رو بهت یاداوری کنم تو هم گریه کنی... چقدر تو بی عاطفه ای، چون از خواهر برادرت بدت میاد. وای یادته خواهرت بستری شده بود تو خوشحال بودی که دیگه نمیبینیش؟ خاک تو سر بیشعروت کنن. مگه اون بیچاره چه ظلمی در حقت کرده. فقط تو اونو اذیت میکنی. یادته اونروز همه ریختن سر ساینا کیرش کردن تو هیچی نگفتی؟ آخه به تو میگن دوست؟ برام سواله اون هنوز چطوری باهات دوسته. بی معرفت آشغال. هیچکی تورو دوست نداره حتی بابات. بمیری برای هیچکی مهم نیست. فقط مامانت دوست داره که اگه اونم دوست نداشت که دیگه خیلی بدبخت میشدی البته الانم بدبختیا، اشتباه نکن. خاک تو سرت یدونه نمیتونی سر صحبت با کسی باز کنی فکر نکنم کسی ارتباط اجتماعیش از تو بدتر باشه. تو اصلا حق نداری با کسی دوستی کنی یا وارد رابطه ای بشی چون بلد نیستی دیگه همه ولت میکنن بعد ضربه میخوری اصلا باید تا آخر عمرت تنها زندگی کنی. تاحالا هیچ موفقیت درسی هم که تو زندگیت نداشتی نه؟ من که یادم نمیاد. یدونه تیزهوشان بود که اونم قبول نشدی.اشتباه نکن جهش تحصیلیت و همیشه شاگرد اول بودنت و قبول شدن توی لیگ علمی موفقیت نیستا! جهش ت که بخاطر زحمتای مامانت بود تو فقط گوش میدادی. بقیه رو هم بخاطر هوشت بود وگرنه توکه زحمت نکشیدی. فقط بعضی وقتا جوگیر میشدی ده ساعت درس میخوندی. تاکید میکنم بخاطر جوگیر شدنت بود نه تلاشت فهمیدی؟ مثل همین درس خوندتات برای امتحان نهایی. تو یک و نیم ماه فقط بخاطر جوگیر شدن بیست و چهار ساعته درس میخوندی وگرنه بخاطر تلاش و اراده تو نبود. یدونه نمیتونی علاقت رو دنبال کنی. همه کلاس هنر هایی که رفتی رو نصفه گذاشتی. تنبل بی عرضه. کلاس برنامه نویسیت هم نصفه گذاشتی. بهانه هم نیار که نت قطع شد و به هیچ وجه سایت ها بالا نمیومدن و کلاس هم برای همه نصفه موند. همش تقصیر تو بی عرضه هست. بذار ببینم دیگه با چی میتونم تخریبت کنممم... اها میدونستی مامانت خیلی سختگیره؟ وای تو چقدر بدبخت بیچاره ای یدونه نمیتونی لباسی که میخوای رو بپوشی. همه گوشی دارن تو نداری. وای خیلی بیچاره ای بمیرم برات. بشین گریه کن افرین. داری گریه میکنی؟ عجبا. الان داری بخاطر این کسشرا گریه میکنی؟ چقدر تو ضعیفی. تو به اینا میگی مشکل؟ بزرگ شدی میخوای چیکار کنی. اون وقت که بدبختیات هزار برابر میشن. حرف هام خیلی هم منطقیه. اها داشت یادم میرفت که خیلی زشتی. چشات درشت نیست کمرت به اندازه کافی باریک نیست شکمت تخت نیست وای چقدر زشت. بی انگیزه و بی هدف هم هستی ها. اصلا میدونی میخوای دانشگاه چی بخونی؟ اصلا میخوای بزرگ شی چه گوهی بشی؟ وای مامانت هم که نمیذاره شهر دیگه ای بری دانشگاه. البته حق هم داره تو که ضعیفی بری یه شهر دیگه جنده میشی. منطقیه نه؟ مجبوری به حرف مامانت گوش کنی و تو همین اردبیل کیری بمونی و تربیت معلم آموزش ابتدایی بخونی هرچند از دبیری و بچه ها متنفری ولی عرضه پول دراوردن که نداری. اگه بابات دیگه پول نریزه براتون میخواین چه غلطی کنین؟ همون دبیری بخون یه پول بخور نمیر بگیر از سرت هم زیاده لیاقتت بیشتر از این نیست. آخرش هم مامانت تو رو شوهر میده و بدبخت ترین موجود کره زمین میشی و مجبور میشی خودکشی کنی. پس چه بهتر از الان خودکشی کن دیگه لازم نباشه اون مصیبت هارو تحمل کنی....
و این گفتگو تا ابد ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: میلاد احمدی